: مرگ وزندگی

مرگ از زندگی پرسید:این چه حکمتی است که باعث میشود تو شیرین و من تلخ جلوه کنم؟
زندگی لبخندی زد وگفت:دروغهایی که در من نهفته است وحقیقتهایی که در تو وجود دارد.
نوشته شده توسط محمد در روز چهارشنبه 17 خرداد ماه سال 1385 ساعت
11:20 PM
پیوند
|
چاپ
|
نظرات
[7]
: نامه ای به یک دوست
علاقه ومحبت شدیدی که سابقا به تو ابراز میکردم
دروغ وبی اساس بود ودر حقیقت نفرت من نسبت به تو
روز به روز بیشتر میشودوهرچه بیشتر تو را میشناسم
به دورویی تو بیشتر پی میبرم
این احساس در قلب من جای میگیردکه بالا خره باید
از هم جداشویم وبه هیچ وجه حاضر نیستم که
روزی شریک زندگی تو باشم
اگر چه دوستی ماچون گلهای بهاری کوتاه بود ولی
بسیاری از اوراق وصفحات زندگی تو برای من روشن شد ومطمئن هستم
جز تضاهر ودو رویی چیز دیگری نیست
اگر ازدواج ما سر بگیردتمام عمر
به پشیمانی خواهد گذشت و اگر غیر از این باشد
خوشبخت خواهیم بود حالا لازم است بگویم که
این موضوع را هیچ گاه فراموش مکن ومطمئن باش
این نامه را سرسری نمینویسم وچقدر ناراحت کننده است اگر
باز هم بخواهی در صدد دوستی با من باشی بنابر این از تو میخواهم که
جواب نامه مرا ندهی چون نامه تو سراسر
دروغ تضاهر وخالی از
محبت است ولی تصمیم گرفتم همیشه
تو ویادگاری های تلخ عاشقانه ات را فراموش کنم چون دیگر به هیچ وجه نمیتوانم
خود را راضی کنم که دوستت داشته باشم و شریک زندگی تو باشم.
اگر میخواهی محبت عشق وعلاقه من را نسبت به خودت بدانی این نامه را یک خط در میان بخوان
نوشته شده توسط محمد در روز سه شنبه 16 خرداد ماه سال 1385 ساعت
11:51 PM
پیوند
|
چاپ
|
نظرات
[1]
: دلتنگی
وقتی که دلتنگ میشی حرف زدن خیلی سخت میشه اونم نه هر حرفی.منظورم
حرف دل بود
حرف دل تنگی که توی سینه مالا مال از غم واندوهی رو که داری رو میگم....
توی ایجور مواقع هر کسی یه کاری میکنه ویه عکس العمل متفاوت از دیگری داره.
من شاید بعضی وقتهابتونم با شعر حتی شده یه بیت از هر شاعروهر کسی حتی شعر ها
ونوشته های بی معنی خودم دلمو یه کم اروم وخالی کنم.
میخام سعی کنم اینجا این کاررو انجام بدم...
این است شروع دلتنگی های یک دلتنگ در شبی سردتر از شب یلدایی که در دل یخ زده
زمستان متولد میشود.
نوشته شده توسط محمد در روز سه شنبه 9 خرداد ماه سال 1385 ساعت
10:08 PM
پیوند
|
چاپ
|
نظرات
[2]
: حقیقت

روزی به او گفتم به چشمانم نگاه کن وبگو که دوستت دارم روشو بر گردوند وگفت خیلی دوستت دارم چن وعت گذشت و به من ثابت شد که اون روز به من دروغ گفت او برای همیشه رفت و من فهمیدم که زبا عضو دروغگوئیست ولی چشمها هیچ موقع دروق نمی گویند
نوشته شده توسط محمد در روز سه شنبه 9 خرداد ماه سال 1385 ساعت
00:22 AM
پیوند
|
چاپ
|
نظرات
[2]
: دل شکسته
زمانی که گلدان شکست پدر گفت:حیف خواهرم گفت: مال من بود ولی بود مادر گفت:عمرش کوتاه بود برادر گفت:زیبا بود
زمانی که قلب من شکست هیچکس حتی آخ هم نگفت
نوشته شده توسط محمد در روز سه شنبه 9 خرداد ماه سال 1385 ساعت
00:09 AM
پیوند
|
چاپ
|
نظرات
[2]
آخرین مطالب
|